خون شهید عشقیم بر خاک ره چکیده

پامال اگر توان کرد نتوان سترد ما را

 

خوبان گنه ندارندگر یاد ما نباشند

چون شعر بد به خاطر نتوان سپرد ما را

 

محمد قهرمان

 

 

 

امروز رفتیم و محمد قهرمان را به خاک سپردیم و تمام

 

یک عمر غم و شادی درد و مرهم اخم و خنده و چه وچه و چه

 

 هرچه بود به خاک سپرده شد

 

هرچه بود به جز خاطراتش که    ما نمانیم و یاد ما ماند

 

و دنیا همین است و در این رازی بس شگرف نهفته است

 

که هرکس به درک این راز رسید به رستگاری دست پیدا می کند

 

محمد قهرمان از معدود باز ماندگان ادبای متاخر خراسان بود که دیگر نیست

 

 ادبایی که نسلشان رو به انتها می نماید

 

 قهرمان عرصه ی سخن که

 

سخنش و نگاه نافذ و تیزبینش در نقد شعر و حافظه ی

 

سرشارش کم مانند بود

 

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ بخت من ایی که نیستم

 

 

روحش شاد و روانش قرین آرامش

 

 

 

 

 

لبهات را به جانب ما وا نمی کنی

این سمت باغ را تو شکوفا نمی کنی

 

 

این سمت باغ را تو نمی بینی و هنوز

فکری به حال این همه گلها نمی کنی

 

 

در التماس گنگ در ختان کلاغ را

از دار غار غار چرا وا نمی کنی

 

 

اردی بهشت بوی زمستان گرفته است

این گفته را برای چه حاشا نمی کنی

 

 

این شهر رودهای به پایان رسیده را

باران نمی شوی و تما شا نمی کنی

 

 

گشتم ولی شبیه تو پیدا نکرده ام

یعنی تو هم نگرد که پیدا نمی کنی

 

 

امسال هم بهار گذشت و نیامدی

................................................

 

 

 

یار باقی دیدار باقی

حافظ

 

 

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد

 

 

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد

 

 

قد خمیده ی ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

 

 

در خانقه نگنجد اسرار عشق بازی

جام می مغانه هم با مغان توان زد

 

 

درویش را نباشد برگ سرای سلطان

ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد

 

 

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن

سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

 

 

عشق و شباب و رندی مجموعه ی مراد است

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

 

 

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست

گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد

 

 

حافظ به حق قران کز شید و زرق باز آ ی

باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد